ღ ♥ღ........ MahdiehhhhhhhhhhhhH.......ღ♥ღ•.¸¸.•* ❤

چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو می کردند . محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع ها شنیده می شد . اولین شمع می گفت : من دوستی هستم اما هیچ کس نمی تواند مرا شعله ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد... شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت .

شمع دوم می گفت : من ایمان هستم اما اغلب سست می گردم وخیلی پایدار نیستم در همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد .

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد : من عشق هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند آن ها حتی فراموش می کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند و بی درنگ از سوختن باز ایستاد...

در همین لحظه کودکی وارد اتاق شد . چشمش به شمع های خاموش افتاد و گفت شما چرا نمی سوزید !؟ وبا بغض ادامه داد : مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید ؟ وبه گریه افتاد... با گریه کودک ؛ شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت : نگران نباش... تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد من امید هستم... کودک ؛ با چشم هایی که از شادی می درخشیدند ؛ شمع امید را در دست گرفت و دوستی ؛ ایمان و عشق را شعله ور ساخت . به امید آنکه شمع امید زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا همیشه آکنده از دوستی ؛ ایمان و عشق باشید .

   


برچسب‌ها: شمع, عشق, ایمان, دوستی
+ ۱۳٩٠/۳/٢۱ ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدیه نظرات ()